چند پارتی...

درخواستی
The last part
ویو فردا...

پسرک با ذوق در خانه می‌دوید و با صدای کودکانش می‌گفت
هاجون: کی میریم؟ (خودتون دیگه تصور کنید که بچگونه حرف میزنه)
ات: بریم.
پسرک و مادرش سوار ماشین شدن و در تمام مدت پسرک با ذوق همش درباره پدرش سوال میپرسید.
بعد از دقیقه‌ای رسیدند.
همان خانه ای که عشقشان را در آن چال کردند.
دختر و پسرک از ما ماشین پیاده شدند.
دخترک پاهای لرزانش را به سمت خانه برد.
می‌ترسید...
می‌ترسید از واکنش پسر بعد از دیدن او و حاصل عشقشان.
می‌ترسید از اینکه به جای اینکه او در را باز کند دختری در باز کند.
می‌ترسید پسر عاشق کس دیگری شده باشه...
چون....
چون هنوز احساساتش نسبت به پسر مانند چراغی کوچک در قلب تاریکش روشن بود.
با تردید زنگ در را زد.
پسرک با ذوق بالا و پایین می‌پرید.
در باز شد...
هنوز همان جذابیت را داشت...
تتو های جذابی که هر کس را مجذوب خودش می‌کردند...
ویو جونگکوک...
وقتی چشمم به او افتاد چشم هایم ۳۶۰ درجه تغییر کردند.
چقدر زیبا شده بود.
هنوز همان موهای بلند و قهوه ای را داشت... همان جذابیت، همان بدن خوش فرم....
اما....
آن پسر بچه...
کاملا شبیه من بود...
سعی کردم خودم را عادی نشان دهم اما این قلب لعنتی.....
با سردی به دختری که قبلاً مال من بود گفتم:
جونگکوک: برای چی اینجایی؟
ات: خب....خب....
جونگکوک با کلافگی هوفی کشید و علی رغم میل باطنیش با تندی گفت:
جونگکوک:خب چی؟
ات با ناراحتی به پسر بچه کنارش که فقط با ذوق به پدرش زل زده بود اشاره کرد.
ات: پسرمون.... پسرمون میخواست باشو ببینه...
ویو جونگکوک...
وقتی اون حرف را زد خشکم زد...
یعنی چی؟ ان پسر بچه کیوت بچه من بود ؟
اما.... اما چرا ازم قایمش کرد؟
جونگکوک: چرا تا الان بهم نگفتی؟ (عصبانی)
دختر زبانش بند آمده بود....
نمی‌دانست چه جوابی بدهد...
البته که حقم داشت چون نباید وجود پسرک را از او قایم می‌کرد.
جونگکوک با کلافگی دستی لای موهای سیاهش کرد.
جونگکوک: جواب منو بده ات.
قبل از اینکه دختر حرفی بزند پسر بچه محکم زانو های پدرش را در آغوش گرفت.
قند تو دل جونگکوک آب شد اما باز هم با محکمی به ات نگاه میکرد.
ات: چون.... فکر میکردم این درست ترین کاره.
جونگکوک: واقعا که یعنی چی درست ترین کاره؟
درست ترین کار این بود که منو از بچم محروم میکردی؟
این بود که بچمو با حسرت بزرگ میکردی؟
هه... واقعا مسخرس.
جونگکوک دختر را نادیده گرفت و تمام ا توجهش را به پسرکش داد و زانو زد تا به قد کوتاه پسر برسه.
با مهربانی و عشق به او نگاه کرد.
جونگکوک: اسمت چیه خرگوش کوچولو؟
پسرک با ذوق به پدرش نگاه کرد.
هاجون: اسم من هاجونه... و شما پدر منین؟(لحن بچگونه)
جونگکوک آرام خندید.
جونگکوک: اره من پدرتم. و دیگه هیچوقت نمیزارم تنها باشی. هیچوقت...
پسرک با ذوق هورا کشید و پدرش را با دستان کوچکش بغل کرد.
قلب جونگکوک از کیوتی پسرکش به درد آمد.
جونگکوک پسرکش و دختر را به داخل خانه راهنمایی کرد.
بعد از نیم ساعت بازی کردن به پسرکش گفت:
جونگکوک: میشه بری تو اتاق طبقه بالا؟ با مامانت می‌خوام حرف بزنم.
هاجون بوسه ای رو گونه پدرش گذاشت و با خوشحال رفت به اتاق طبقه بالا.
جونگکوک وقتی مطمئن شد پسرک رفته دست دختر را کشید و پرتش کرد روی مبل و دستانش را مانند حصاری بین دختر گذاشت.
جونگکوک:از اولم نباید به حرف اون آدمای لعنتی گوش میدادم.
دیگه نمیزارم از پیشم بری. حتی اگه خودت نخوای تو و پسرمون رو پیش خودم نگه میدارم.
دختر با حرص خواست پسر رو هل بده اما او زودتر متوجه شد و مچ هایش را با یک دست گرفت و بالای سرش قفل کرد.
دست دیگرش کمر دختر را پیدا کرد و دلتنگی اش را با بوسه ای فرانسوی ثابت کرد...
دخترک فقط با تعجب به حرکات پسر نگاه میکرد.
اما بالاخره خودش هم قبول کرد که هنوز قلبش برای او می‌تپد....





‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌‌ ‌ ‌ و دݛ پایان این ک‍‌تاب‌ ۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌نقطهٔ اي نمی‌گذاݛم تا شبیهٔ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌
‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ حسـ‌୧୭ـم به تۆ پایانئ نداشتهٔ باشد...



پایان.



نویسنده:جئون یورا.

(حمایتا کمه اما بازم می‌زارم.
درخواستی داشتید کامنت کنید.)
دیدگاه ها (۱۷)

چند پارتی...

چند پارتی.

چندپارتی☆درخواستی>>>p.5هفته ها گذشت پسر با دختر خوب بود و سع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط